تبليغاتX
ّبـــــــی تــــــــو بـــــــهتر

ّبـــــــی تــــــــو بـــــــهتر

کلبـــــه سبـــــز

تو چه کردی با من ای دل و جان که بدین گونه دست بسته و ذهن بسته شده ام

دهانم بازست و زبانم نمیگردد

حرفهایم یکی یکی در کنار هم مینشینند اما هیج وقت تراوش ندارند

صدای خشم آگینم نای برخاستن ندارد

و هرچه تو برمن بد می آوری بازهم به روی تو میخندم

هرگاه گریه ای مرا از خود سرشار کرد ، چشمانم بسته شدند تا تو هیچ گاه حلقه ی اشک مرا نبینی

من ساده ی تک دل در ورای همه ی نامردمی ها خانه ای از باخویش بودن ساخته بودم

و تو آمدی،صدای اجازه ی ورودت را به خانه ی قلبم طنین انداز کردی

من برخود لرزیدم و اینگونه عاشق گشتم

من عاشق گشتم و بیدل

اما تو فارغ و رها بودی و دو دل

چرا تصنیف و نوایی از عشق برایم زدی ولی خود با آن نرقصیدی بلکه با آن رقصاندی ؟

میان ما چه میشد اگر رنگ بی وفایی به رنگ وفا در می آمد

میان ما چه میشد اگر من و تو عاشقانه هایی را با هم سپری میکردیم

ای عزیزتر از جان، حال که آهنگ سفرکردی

من بیدل زار و ملول

راهی را برتو دشوار نمیکنم

از درون میسوزم ولی خواهان شادی تو هستم

اگرچه چشمان زیبایی ندارم اما همین چشمانم همه چیز را برایم به زیبایی به تصویر میکشند

و این بی مهری تو را عاشقانه بر تار و پودم بافتند

میدانی این از خود بی خود شده ی عاشق گریه ی ندامت ازین دارد

 که چرا توئی که به سان غیر بودی را همانند هیچکس ندیدم

حال آنکه تو فقط رسم دل بردن را از میان تمام آداب و رسوم عشق به خوبی آموخته بودی

دلهارا میبردی و در کشتارگاه قلبت به سلاخی میکشاندی

و میرفتی بی آنکه حتی گوشه چشمی به عشق این دل های پاک کنی.

ازین میسوزم که من به صد طریق آزموده شدم و فاتح

و ملامت بارترین غصه این است که چرا من تو را نیازمودم ؟

ای کاش میدانستم این همه جور و جفا و بدی را چگونه به ارث بردی؟

ایستاده ام بر زمینی که در زیر پایم ترک خوره است

به آسمانی خیره گشتم که تاریک و غم آلود است

و صدای شکستن است که در همه جا با گوش جان در کشاکش است

توان بدشدن ندارم

میخواهم بد شوم اما نمیتوانم

تمام من خواهان اینست که روزی تو را نگاه عاشق فریبی نصیب شود تا بسوزی و بشکنی

دوست دارم

دوست دارم آن لحظه را با نقاشی کردنم تا ابد جاری کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت22:12توسط سعید | |

آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود.

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم .

آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان .

آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد

کردي »

آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است .

آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه »

 گفت

آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ،

 دعا کنم .

آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي

با او از جدي بودن دور باشيم .

اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي

گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش.

آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال

شود و دوست داشته باشد.

آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم

همه چيز را در يک روز بدست آورم .

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت

بخشيد .

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.

آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .

آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .

و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .

و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت

انسانهاي انسان است.

::::.سال نو مبارک.::::

ببخشید یه کم دیر شد.

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت13:58توسط سعید | |

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و

 پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي

بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه

سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که

يک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد .


عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود

و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر

 روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف

غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش

 دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .


عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر

 ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر

 آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .


عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ،

رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن

 معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه

 کنيد ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح

که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و

 متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و

 سرشار از نجابت .


عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف

 ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل

 و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن

 با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست .

عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک

 خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به

 سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ،

 عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از

انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد

 و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در

 چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا

آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است .


اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و

 رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در

 حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ،

و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر

 ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني

 بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير

 دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي

خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس

 ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم

ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک

 دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و

پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف -

 همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ

 نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در

 مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي

ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود

 را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي

 ايندو ميزند .


عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و

((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل

فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند

 اشراق ميبرد .


عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي

 هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد .


عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و

 صميمي ، بي انتها و مطلق .


عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن .


عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد .


عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست

داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان .


عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و

شک ناپذير .


از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه

 بيشتر ، تشنه تر .


عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر .


عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست

 داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق

تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .


عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا

عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون

خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و

 کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و

ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که

 دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون

 خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را

 نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد .


در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش

 را چو جان خويشتن دارند )) . که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق

معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از

چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور

ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک

ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .


عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه

 آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به

 حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است . و دوست

داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود

 بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است

 و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست

 داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان

 به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست

 ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود

 آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن

 است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه

است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است.


 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت22:45توسط سعید | |

 

 پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد ، شکست پشت دل نازکم ولی

بار غمت ، عزيز تر از جان ، کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت15:18توسط سعید | |

 شقايق گفت با خنده : نه بيمارم نه تبدارم، اگر سرخم چنان آتش،

حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي.

 نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين

    تبدار و سوزان بود

 و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

 ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

 ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي

پيدا بود

 ز آنچه زير لب مي گفت  شنيدم سخت شيدا بود

نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود، اما طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم، بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند،

 شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد.

چنانچه با خودش مي گفت: بسي کوه و بيابان را  بسي صحراي سوزان را

به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من،

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از

خاکم جداکرد

 و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم  او هرلحظه سر را رو به

 بالاها

تشکر از خدا مي کرد. پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت.

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي

نيست،

 به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي

 دلبرم هرگز دوايي نيست  و از اين گل که جايي نيست

 خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در

 دست اوبودم

 وحالامن تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من

 مي سوخت

 که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم

شد

کمي انديشه کرد آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

 نشست و سينه را با سنگ خارايي  زهم بشکافت.

 اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

 زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به

 رو مي کرد

 نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب

هاي او فرياد

 بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل

 ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد.

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت20:9توسط سعید | |

 

روی گونه تابيدی و رفتی

 مرا با عشق سنجيدی و رفتی

تمام هستی ام نيلوفری بود

تو هستی مرا چيدی و رفتی

كنار انتظارت تا سحر گاه

شبی همپای پيچك ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت

تمنای مرا ديدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگيزست ، تو شيداييم را

به چشم خويش فهميدی و رفتی

چه بايد كرد اين هم سرنوشتی ست

 ولی دل رابه چشمت هديه كردم

سر راهت كه می رفتی تو آن را

به يك پروانه بخشيدی و رفتی

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس

به لحن قطره های نمناك باران

نمی دانم شنيدی برنگشتی

و يا اين بار نشنيدی و رفتی

نسيم از جاده های دور آمد

نگاهش كردم و چيزی به من گفت

تو هم در انتظار يك بهانه

از اين رفتار رنجيدی و رفتی

عجب دريای غمناكی ست اين عشق

ببين با سرنوشت من چه ها كرد

تو هم اين رنجش خاكستری را

ميان ياد پيچيدی و رفتی

تمام غصه هايم مثل باران

فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام اين تلاطم

فقط يك لحظه باريدی و رفتی

دلم پرسيد از پروانه يك شب

چرا عاشق شدی چیز عجيبی ست

و يادم هست تو يك بار اين را

ز يك ديوانه پرسيدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط يك شب نيازم را ببينی

ولي در پاسخ اين خواهش من

تو مثل غنچه خنديدی و رفتی

دلم گلدان شب بو های رويا ست

پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل يك گل سرخ وفادار

كنار خانه روييدی و رفتی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت19:37توسط سعید | |

    چه در خواب و چه بیداری من از یادت نمی کاهم

تو را هر لحظه چو احساس نیما چشم در راهم

غزلهایم یکایک نذر چشمان غزل گویت

که من با تو جهانی را سراسر شعر همراهم

همیشه در خیال من سوالی نقش می بندد:

که آیا لحظه ای آسوده می مانیم ما با هم؟

تو را همراه خود خواندم ولی در نیمه های راه

جدا شد از دستهای سردت از دستان گمراهم

هوایت می کشاند برگ دل را دم به دم سویی

چه می خواهی از این دل این دل از راه بیراهم

ز من دوری ولی در شعرهات از غم نشانی نیست

تو را مثل تمام شاعران حساس می خواهم

اگر چه لحظه ای در سایه ات ننشسته ام اما

زیادت ای درخت آرزو هرگز نمی کاهم.

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت21:51توسط سعید | |

 

با شدتي وحشيانه و جنون آميز٬
آن چنان كه قلبم را سخت به درد آورد٬
آرزو كردم اي كاش هم اكنون همچون مسيح٬
بي درنگ٬آسمان از روي زمين برم دارد٬ 
          يا لااقل همچون قارون٬زمين دهان بگشايد و مرا در خود فرو بلعد.             
اما...نه٬
من نه خوبي عيسي را داشتم و نه بدي قارون را.
من يك *متوسط*بي چاره بودم و ناچار٬
محكوم كه پس از آن نيز*باشم و زندگي كنم*نه٬باشم و زنده بمانم.
و در اين وادي حيرت پر هول و بيهودگي سرشار٬گم باشم.
و همچون دانه ايي كه شور و شوق هاي روييدن در درونش٬
خاموش مي ميرد و آرزوهاي سبز درونش مي پژمرد٬
در برزخ شوم اين *پيداي زشت*
و آن *ناپيداي زيبا*خرد گردم.
كه اين سرگذشت دردناك و سرنوشت بي حاصل ماست.
و در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي كه ...
*زندگي* نام دارد!

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت8:50توسط سعید | |

 

آمد اما بي صدا خنديد ورفت


لحظه اي در کلبه ام تابيد و رفت


آمد از خاک زمين اما چه زود


دامن از خاک زمين بپرچيد و رفت


ديده از چشمان من پنهان نمود


از نگاهم راز ها فهميد و رفت


گفتم اين جا روزني از عشق نيست


پيکرش از حرف من لرزيد ورفت


گفتم از چشمت بيفشان قطره اي


ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت


گفتمش من را نبر از خاطرت

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت13:30توسط سعید | |